از3طریق بفهمید کی دوستتون داره..!!!
آدمها از سه طریق میفهمند که طرف، دوستشون داره.
یا به تعبیر بهتر باید بگم: « آدمها سه تا گیرنده ی عاطفی دارند ».
◄ گیرنده های شنیداری
◄ گیرنده های دیداری
◄ گیرنده های لمسی
همه ی ما از طریق فعال کردن یک، دو یا هرسه شاخکِ گیرنده های عاطفی خودمون، میفهمیم این بابایی که داره برای ما بال بال میزنه، به ما علاقه داره یا نه؟
مرد به زن تلفن میزند و میگه : « عزیزم! دوستت دارم ». زن هم کلی خوشحال میشه.
تویه مهمونی که همه ی آقایون خوشتیپ و خوش لباس هستن، زن به مرد میگه: « وا! آقا! به عقیده ی من، شما از همه جذابتر هستید! » مرد هم حسابی دهنش آب میافته و خوشحال میشه.
اینها همه یعنی فعالیت « گیرنده های شنیداری ».
به تعبیر بهتر، وقتی ما، ابراز علاقه ی کسی رو از طریق « حرف »، « گفت و گو »، و هر چیز دیگه و از راه « گوش »، می شنویم، شاخکهای عاطفی ما به قلبمان پیام میدهند که این فرستنده ی پیام، « تو رو دوست داره ».
مرد برای روز تولد زنش کادو میخرد. پس دوستش داره.
زن برای مرد، توخونه لباسهای خوب میپوشه، پس دوستش داره.
مرد تو مهمانی همه ی حواسش به زنش است، پس دوستش داره.
پس مجموعه ای از رفتارهای ما که با « دیدن »شون، می تونیم به علاقه ی طرف خودمون پی ببریم، « گیرنده های دیداری » ما رو فعال میکنه. این رفتارها، تنها تفاوتی که با « گیرنده های لمسی » داره اینه که در آن « تماس بدنی » اتفاق نمی افته.
◄ نکته ی کنکوری:
[ وقتی کاری را انجام میدیم، وظیفه ی ما نیست. از روی « علاقه » داریم این کار رو میکنیم. این مجموعه ی « رفتارهای مهرآمیز »، شاخکهای عاطفی طرف روا فعال میکنه و به قلب ما پیام میفرسته که « هوی! این یارو تو رو دوست داره! چوب خشک نباش! »]
مرد، زنش رو نوازش میکنه، پس دوستش داره.
مرد، بعد از خوردن غذا، دست روی شونه ی زنش میگذاره و از اون به دلیل تهیه ی غذا، تشكر میکنه. [ سالی یه بار هم این کار روبکنید بد نیست ]
زن، همین طوری که نشسته و داره همراه مرد، برنامه ی تلویزیون را میبینه، دست مرد رونوازش میكنه. [ آقایانی که لم یزرع و بایر هستند، گیرنده ی این بخششان، غیر فعال است ].
در این نوع ابراز علاقه، لمس طرفه که گیرنده های عاطفیه اش رو فعال میكنه.
***
خب!همینطورکه خوندیم، گاهی شاهدیم که همزمان یک، دو یا هر سه شاخک گیرنده عاطفی ما فعال میشه و این به دلیل ارسال پیام محبت آمیز از یک، دو یا هر سه فرستنده است. هرکسی یه« گیرنده ی اصلی» یا « شاخک اصلی » داره. یعنی بیشتر از طریق اون گیرنده ست که میفهمه طرفش به اون داره ابراز علاقه میکنه. این شاخکها، « نقطه ی آسیب پذیر» دوستیها و محبتها هستند.
چرا؟ چون این شاخکها « سیر » میشن. یا به تعبیری، حساسیتهای خود را از دست میدن. در چه صورتی؟ در صورتی که که مدام شما برای ابراز علاقه، فقط به یک گیرنده ی خاص، پالس بفرستید.یک نفر، شاخک « شنیداری»اش زود سیر میشه. یکی شاخک «دیداری»اش از بقیه سریعتر ناگیرایی پیدا میکنه. عده ای هم از «لمس» زود خسته میشن.
تصور کنید که زن، راه به راه به مرد میگه: « یه ماچ بده! » خوب این مرد، بعد از یک مدتی، حالش از ماچ کردن به هم میخوره. یا برعکس، مرد میروه و میآد، قربون صدقه ی زنش میره! خوب زن بعد از مدتی با حالت استفراغ، به اولین « توالت عاطفی » میروه و تمام محبتهای اضافی را بالا میآره.
◄ نکته ی کنکوری:
[ اگر میبینین که دوست دخترتون به شخص دیگه ای توجه داره، اول باید نتیجه بگیرین که یک جایی دارین « افراط » یا « تفریط » میکنین. باید قبول کرد که خیلی از زنها، بیشتر جلب « کمتوجهی مرد» میشن تا « توجه بیش از حد ». دقت کنین که میگم « کم توجهی » نه «بی توجهی»!
و من اسم اون شخص دوم رو که گاهی به نامهای «رقیب»، «یکی دیگه» و... یاد میکنیم رو «توالت عاطفی» میذارم. یعنی زن یا مرد در بخشی از زمان، اضافات یا حتی کمبودهای عاطفی خودشون روتو این توالت بالا میآرن. حالا چرا توالت؟ چون اون شخص سوم، بیخود میکنه وقتی میبینه که دو نفر با هم دوست یا همسرن، وارد جریان عاطفی اونها میشه. حتی اگه زن یا مرد ، خودشون مایل باشن و از او دعوت کنن که وارد جریان عاطفیشون بشه تا نفر سوم اجازه نده که « توالت » باشه، کسی هم برای خیانت و استفراغ عواطفش از او استفاده نخواهد کرد. ]
برگردیم به اصل داستان! داشتم می گفتم که فرض کنیم ما خیلی داریم به گیرنده ی اصلی طرف مقابلمون، پالس عشقی می فرستیم، در این حالت آن گیرنده ی اصلی، یا به کل خاموش میشه یا میره روی « استندبای ».
◄ دقت کرده اید که وقتی به یکی خیلی محبت کنین، خودش رومیگیره؟
◄ تجربه کردین که وقتی یکی از عشق و محبتتون نسبت به خودش مطمئن شد، محلتون نمیگذاره؟
◄ شده وقتی به یکی گفتی دوستت دارم، دیگر روی خوشش رو نبینی؟
. چون این آدم ها، شاخک اصلیشون، زود به « ناگیرایی » دچار میشه.
بعضی از ماها وقتی مطمئن شدیم که طرف دوستمون داره، دیگه نیازی نمی بینیم که گیرنده های عاطفی خودمون رو روشن بذاریم. چون ما انسان ها ذاتاً عاشق « نداشته ها» هستیم. وقتی چیزی روداشتیم، دیگه ارزشش برامون از بین میره. مثل اغلب دوست دختر و دوست پسرهایی که سال ها با هم دوست هستن، ولی دو ماه بعد از ازدواجشون، تقاضای طلاق می کنن.هم آقایان و هم خانمها، به این عارضه ی بد، مبتلا هستیم. ما آدمها همین طوری ایم اصلن. وقتی می فهمیم که کسی دوستمون داره، دیگه تلاشی برای جلب دوستی بیشترش نمی کنیم. چون « ظرف پذیرش محبتهامون، به شدت کوچک است».
بهترین راه برای علاج چنین معضل و مصیبتی [ که کم هم نیست و الی ماشاءالله به صورت روتین و روزانه شاهدش هستیم ] اینه که شاخک اصلی طرفمون رو شناسایی کنیم، و به آن، پیام های کمتری بفرستیم. [ نه این که اصلن نفرستیم ]
در حقیقت: دوست داشتن و دوست داشته شدن، سیاست میخواد.
[ اضافه کنم که منظورم از سیاست مداری در عشق، دروغ گویی و خالی بندی و این چیزها نیست. بین « سیاست مداری » و « سیاست بازی » خیلی فرق هست. ]
وگرنه اگر بخواید کارتون رو به معجزه ی الهی و لطف خدایی و امدادهای غیبی واگذار كنین و مدام عشقتون رو « آرزو » کنین و منتظر بمونین تا «مهرتون به دل طرف بیفته»، همون بهتره برین یه امام زاده ای دخیل ببندین و برای کفترهاش، دونه ی نذری بپاشین!
به جای همه ی این کارها، اول گیرنده های عاطفی فرد موردعلاقه تون رو شناسایی کنین، بعد ببینین کدوم گیرنده هاش ممکنه زمانی کار دستتون بده؟ کدومش بیشتر به دردتون می خوره؟ با کدومش زود خسته میشه؟ چه فرستنده هائیتون رو خاموش کنین که طرف فردا خودش رو براتون نگیره؟ کدوم ها رو روشن نگه دارین که تعادل دوستی حفظ شه؟
اگر فقط یک ذره سیاست و اعتماد به نفس داشته باشیم، شک نکنید که امامزاده ها هم معجزه میکنن.
همه این هایی رو که گفتم، چیزهاییه که همه مون میدونیم. فقط باید یکی، یادمون بیاره. همین چیزهای کوچک و پیش پا افتاده ست که دوستی ها روپایدارتر میکنه و جدایی ها روا به تاخیر می اندازه....
نامت چه بود؟
آدم
فرزند؟
بنویس اولین یتیم خلقت
محل
تولد؟
بهشت پاك
اینك محل سكونت؟
زمین خاك
آن چیست بر گرده نهادی؟
امانت است
قدت؟
روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به
روی خاك
اعضاء خانواده؟
حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك
روز تولدت؟
روز جمعه، به گمانم روز عشق
رنگت؟
اینك فقط سیاه ، ز
شرم چنان گناه
چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان
وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم در هوای دوست ،نه آ نچنان وزین كه نشینم بر این خاك
جنست ؟
نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا
شغلت ؟
در كار كشت امیدم
شاكی تو ؟
خدا
نام وكیل ؟
آن هم خدا
جرمت؟
یك سیب از درخت
وسوسه
تنها همین ؟
همین!!!!
حكمت؟
تبعید در زمین
همدست در
گناه؟
حوای آشنا
ترسیده ای؟
كمی
ز چه؟
كه شوم اسیر خاك
آیا
كسی به ملاقاتت آمده؟
بلی
كه؟
گاهی فقط خدا
داری گلایه ای؟
دیگر گلایه نه؟، ولی ...
ولی چه ؟
حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟
دلتنگ گشته ای ؟
زیاد
برای كه؟
تنها خدا
آورده ای سند؟
بلی
چه ؟
دو قطره اشك
داری تو ضامنی؟
بلی
چه كسی ؟
تنها كسم
خدا
در آ خرین دفاع؟
می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا
وبلاگ این منم حمایت خود رو از مهندس، سید میر حسین موسوی اعلام میکند

به به به. چه دعوایی شده این روزا. خوبیش اینه که همه پته مته هم دیگه رو میریزن رو آب. ای روزگار. خودشون خودشون رو دارن لو میدن که چه بر سر ما آوردن!
خب من به این کارا کاری ندارم. ولی حتما رای بدین و با چشم باز رای بدین. هواستون باشه که بعد از 22 خرداد دیگه پشیمونی سودی نداره
آقا من حامی میر حسین موسوی هستم ولی به شما پیشنهاد میکنم این 4 سایت رو ببینین و بعد با چشم باز انتخاب کنین نه از رو احساس:
با سلام...
اول از همه تولد خودم رو به خودم تبریک میگم
تولد من 15/3/1370 بود.
و بعدش از 3 دوستی که تولدم رو تریک گفتن بی نهایت تشکر می کنم 
سلام
نمیدونم منظور نویسنده طنز بوده یا نه:
در گذشته های دور پادشاهی بیگانه بر سرزمین مادری مسلط شد. او بد خواه و
در عین حال زیرک بود. و وزیری داشت از خودش بسی بد خواه تر و زیرک تر. به
او امر کرد که راهی بیاب تا بر روح و جان این مردمان مسلط شوم بدون آنکه
بفهمند و اعتراضی بکنند. وزیر تفکری کرد و طوماری بنبشت و به جارچیان داد
تا در سراسر شهرها و دیهات ها بخوانند. قوانین جدید اعتقاد به دین قدیم و
سواد آموزی را غیر قانونی اعلام کرد. و مالیاتها را به سه برابر افزایش
داد. شب زفاف عروس از آن شاه بود و ارزش جان مردمان به اندازه چهارپایان
کشور همسایه که موطن اصلی شاه بود اعلام شد. هر گونه اعتراض و مخالفت با
این قوانین مجازات مرگ داشت و در نهایت طبق این قوانین گوزیدن و چسیدن هم
ممنوع اعلام شد.
پادشاه گفت: ای وزیر این همه فشار آنان را به شورش وا خواهد داشت و مگر
قرار نبود انقلاب مخملی کنیم؟ وزیر گفت: نگران نباشید اعلیحضرت. به بند
گوزیدن دقت نفرمودید. همان سوپاپ اطمینانیست که انرژی اعتراضشان را خالی
کنند.
و چنین شد که وزیر گفت. مردم لب به اعتراض گشودند که این ظلمی آشکار است.
این طبیعی است که پادشاه بخواهد مردم را به دین خودش در آورد و یا سواد
خواندن آنان را بگیرد. همچنین افزایش مالیات همیشه مطلوب شاهان بوده و
مالکیت در شب زفاف هم رسمی قدیمیست. و بی ارزش بودن جان ما در مقابل جان
مردمان همسایه هم از وطن پرستی شاه است اما دیگر منع چسیدن و گوزیدن خیلی
زور است. و تازه مگر پادشاه می تواند در تمام مستراح های این سرزمین
نگهبان بگمارد. آنان که باسواد تر بودند داد سخن دادند که تازه جانم خالی
نمودن باد روده برای سلامت مفید است و هیچ قبحی در آن نیست. و اینان
متحجرانی بیش نیستند که سرشان را در تنبان خلایق فرو می کنند. با کلی کیف
به خاطر این تفسیر علمی و کلمه متحجر سر تکان می دادند و خودشان را
روشنفکر می نامیدند. وگفتند تازه مگر خود شاه نمی گوزد. جک های بسیاری
ساختند در مورد شاه که از فرط نگوزیدن ترکیده, یا برای کنترل بر روده اش
چوب پنبه به ماتحتش فرو کرده, یا مثل سگ بو کشان دماغش را به سوراخ کون
مردم می چسباند واینها را برای هم اس ام اس کردند و کلی خندیدند.نگهبانان
حکومت در سراسر سرزمین پخش شدند تا اجرای قوانین را تضمین کنند. هر از
چند گاهی بی خبر به مستراح ها یورش می بردند و افراد گوزو را دستگیر می
کردند و به منکرات می بردند. اما مردم همچنان به چسیدن و گوزیدن در خفا
ادامه می دادند و این صداهای بویناک روده شان را اعتراضی عظیم به حکومت
می دانستند. مردم به صحراها می رفتند و می گوزیدند. در کوچه های شهر
نگاهی به این ور و آنور می انداختند و پیفی می دادند. حتی مهمانی های زیر
زمینی می گرفتند لوبیا می خوردند و گروپ گوز راه می نداختند. بعد از مدتی
دیگر کسی آن ماجرای منع سواد و دین اجباری و کاپیتولاسیون و عروس دزدی و
مالیات را به خاطر نیاورد و همگان سعی کردند از این آخرین حق بدیهی خوشان
دفاع کنند. و در همین احوال پادشاه و وزیرش در قصر قهقهه سر می دادند که
چه زیرکانه مردمان را در بخارات اسیدی خودشان غرق کرده و همگان را گوزو
کرده اند
سلام
همه خوبین؟سال نو مبارك
بخونید:
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به یك چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:"بله او خلق کرد"
استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟"
شاگرد پاسخ داد: "بله, آقا"
استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است"
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست.
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته"
شاگرد ایستاد و پرسید: "استاد, سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟ "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند.
مرد جوان گفت: "در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق (460- F) نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند. سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد." شاگرد ادامه داد: "استاد تاریکی وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته که وجود دارد"
شاگرد گفت: "دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد."
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: "آقا، شیطان وجود دارد؟"
زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد: "البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست."
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید.
نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش كسی نبود جز ، آلبرت انیشتن !
با سلام.
امیدوارم همگی خوب و خوش و سلامت و در پناه حق باشین.![]()
از اونجایی که ممکنه نتونم لحظه تحویل سال آپ کنم از همینجا سال نو رو پیشاپیش به همگی تبریک می گم و با آرزوی
12 ماه شادی،
52 هفته پیروزی،
365 روز سلامتی،
8760 ساعت عشق،
525600 دقیقه برکت،
3153000 ثانیه دوستی.
برای همتون به پیشواز بهار میرویم. برای همتون سال پر برکت و با عزتی آرزو میکنم. هم برا خودتون هم برا خانواده هاتون. امیروارم ما رو لحظه تحویل سال و خواندن قرآن و دعای عید فراموش نکنین.

